| باده فـروش |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کشک
دلِ ساده برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشکها را
از دور و بر شلتوکها کیش کن
که قند شهر دروغی بیش نبوده است
(ح.پ)
کشک، ماست، آب دوغ، دروغ. این روزها اینها همه هستی اند. چشمای دلمونو می بندیم، اون وقت شروع می کنیم به حرف زدن، حالا بگو کی نگو، اصلاً چیکار داریم که چی می گیم، کجاها سرک می کشیم، وُ برای چی؟ مهم اینه که هستیم، حالا به چه قیمتی . . . ؟ سر می کنیم توی دنیای حالا هر رنگی هر کسی و دونسته و ندونسته، خواسته و نخواسته اونا تغییر می دیم، بعد بدونه اینکه نگاه کنیم یا حتی فکر کنیم که چیکار کردیم ول می کنیم می ریم. این تمام بودنمون شده و عطر و بوی حضورمون. حالا خودت بگو، نه خداییش این هم شد رنگ و روی بودن.
آقا خرسه برای اینکه بگه باباجونِ من، این تیکه جنگل مالِ منِ، نیاین توش، دست درازی به عسلاش نکنین، به زنبوراش نگاه چپ نندازین، با پنجولاش روی تن درختا را خط خطی می کنه بدونه اینکه فکر بکنه که درخته دردش می یاد، زنبورا خودشون توی فصل سرما به این عسلا برای بودن نیاز دارن، اون وقت خرسه با زورزدناش می خواد بگه که من هستم و کیفشم ببره.خوب این جوری می شه که اسمش می شه آقا خرسه و نصف عمرشم همیشه خوابِ. ولی من، تو، اصلاً همه ما دوتا دونه پا داریم و دوتا دونه دست، که با اونا کلی کار می توانیم انجام بدیم. می بینی تازه ما بلدیم با همدیگه حرف بزنیم و نیازی به خط خطی کردن جایی . . . !؟
| لینک |
وقتي قبولش داري، وقتي مي دوني دوست داره، وقتي مطمئني که هرچي اون بخواد همون مي شه، آن وقت ديگه سراغ هيچ کس ديگه اي نمي ري، مي ري و يک راست از خودش مي پرسي، خوب مي دوني که اون مي دونه بهترين چيه پس قبل از رفتن با خودت مي گي هرچي اون گفت مي گم چشم، نه سوالي نه جوابي نه چرايي آره حتي تويي که هيچ وقت حاضر نشدي توي عمرت بیخودی بدون سوال جواب چيزي رو قبول کني ، حتي بعضي وقتا تا خودت نيفتادي تو چاله قبول نکردي که توي اين مسير چاله هست و انگاری اين جوري بهت بيشتر مزه میداد اما وقتي حرف از اون ميياد ، وقتي جواب سوالت را اون ميده ميدوني که تمامش بيچون و چرا درسته درسته، حتي يک واو هم جا نيفتاده اين جوري ميشه که حاضر ميشي پا بذاري روي دلت و بگي باشه هرچي اون گفت ميگم چشم.
| لینک |
مرز چیست؟
شاید این یک موضوع جالب برای نوشتن باشه. می شه گفت مرز چیزیه که به کمک آن می توان دو چیز را از هم تفکیک کرد.اَ ! چقدر چیز.
حقیقت و غیر از حقیقت. راستی راستی می شه بین همه چیزا مرز کشید و از هم تفکیکشان کرد؟ از راستی تا ناراستی چقدر فاصله هست و چه دیواری بینشان می شه کشید؟ حقیقت چقدر فاصله داره با غیر از حقیقت، می تونی به من بگی حق چیه ناحق چیه؟
اما من به تو می گم، آره این یک حقیقتِ که اگر با چشمای خودم ندیده بودم و با دستام لمسش نکرده بودم هیچ وقت باورم نمی شد. می دونی حتی توی سرزمینی که در بند یک عالمِ سیم خاردارهِ و هوار تا برجک نگهبانی داره، آن جایی که برای آب خوردن هم نیاز به مجوز داری، وقتی بهار می شه گلهای وحشی سر از زیر خروارها خاک در میارند تا بگن ما هم هستیم، ما هم جزئی از دنیا هستیم. تا بگن: بابا جونِ من زندگی بدون عطر و رنگ گل نمی شه. تا بگن اگر جایی زمین باشه گل هم هست. شاید این ماییم که حاضر نمی شیم یک نگاهی به زیر پاهامون بندازیم.از من می شنوی با بارون بهاری بعدی تو هم سرت را بالا بگیر و بگذار قطره های بارون چشمات را بشورن، بعد دوباره به اطرافت نگاه کن . . .
چه طوره؟
| لینک |
نظم پایه و اساس تمام دنیاست، فکرش هم سخته، اصلاً نمی شه، امکان نداره، سنگ روی سنگ بند نمی شه اگر نظم و قانون نباشه. اینجوریه که همه باید در مقابل قوانین سر تعظیم فرود بیارن و به آنها عمل کنن، خوب این هم خودش یک حسی داره که بعضی ها دلشون می خواهد این سرِ رو به اونها خم بشه، اینه که تلاش می کنند قانونایی از خودشون در بیارن و دیگران را مجاب به عمل به آنها بکنن. از همین جاست که فلسفه قانون از بین میره و ارزش خودش را از دست می دهد. از این فرایند چیزی حاصل نمی شه مگر فراموش شدن رسالت قانون و چرایی وجودش.
این چند وقت اخیر که طبق عادت، پیشونی نوشت، پیش آمد، تقدیر، بازی روزگار یا هر چیز دیگری که تو اسمش را می گذاری مجبور به سفر آن هم به جایی خیلی دور شاید هم خیلی نزدیک شدم تا زندگی را یک جوره دیگه زیر یک آسمون دیگه با غروب ها و طلوع های متفاوت تجربه کنم چند تا قانون اساسی یاد گرفتم که در نوع خودشون می توانند سازنده و مثمر ثمر باشند.
جالب ترین قانون اینه که الا و بلا طبل بزرگ باید زیر پای چپ باشه و خدا می دونه سرپیچی از این قانون از عمد یا غیر عمد توسط یک نفر چه بلای که سر مجموعه افراد حاضر نمی یاره. قانون بعدی که از هزار دشنام به خود هم بدتر گفتن «سپاس جناب» بعد از شنیدن «راحت بشینن» هست که اغلب زیر برف و بارون اتفاق می افته و من هنوز نفهمیدم که چرا باید سپاسگزار بود.
راستی برای آن دسته از دوستانی که از دیدن آخرین قسمت سریال «اون با دستانش» محروم ماندن باید بگم که در این قسمت شهرام دوباره دستگیر شد و فقط خدا می دونه قسمت بعدی چه اتفاقی می افتد.
از این حرفها که بگذریم تازه مجالی پیدا می شه برای گوشدادن به صدای پرنده ها که از رویش جوانه های سبز زندگی روی تن خسته و پیر زمین خوشحال مشغول پایکوبی اند.
سال خوبی داشته باشی.
| لینک |
تقویم به من می گوید
زمستان هم می گذرد
بهار را به یاد می آری
او نیز بگذشت
این زمستان نیز خواهد گذشت
سایش من است و سنگ محک
تا بسنجند عیارم را در صبر
(ح.ع)
****************************
اگر به فراز نمی شتابم
مپندار که نمی یارمت رسیدن
امتناع من از صعود
انکار توست
تحقیر می کنم بلندایت را
زیرا که حقیران تسخیرت می کنند
نخستین بیرق را
ناتوان ترینان برافراشتند
و بیرق ما
که سنگین ترین بود و سپیدترین
به خون برادرانم آغشته شد
به مکر ناجوانمردانهِ ناتوان ترینان
هفت برادر بودیم
نخستین را بر هزاره نخست
به زیر برف سرخ کفن کردم
و ششمین را
از هزاره ششم
کوتوله ای دشکیش
_ از شیفتگان بلندای تو
_ تا خود بلندتر بنماید _
از پرتگاه مخوف به زیر افکند
هفتمین منم
که بیرق را به مغاره ای پنهان کرده ام
که لگدمال ناپاکان نشود
و خود انزوا گزیده کنارش
به پاسداریش
و... انکار می کنم بلندایت را
اما
روزی از پناهگاه
_ از هزاره هفتم _
به بالا خواهم شتافت
تا چوبدستهای کهنه آویز حقیران را
بر کنم و به باد سپارم
و بیرق سنگینم را
بر بلندای ناچیز تو برافرازم
پس آنگاه
تو بلندترین چکاد جهان خواهی بود
به یمن بلندای بیرق من
ای زمین!
(منوچهر آتشی)
*****************************
می دونی یه مسافر هرگز نمی دونه چه جوری از فردا حرف بزنه، چون اُصولاً فردای مسافر امروزِش هست وُ امروز هم براش مفهومی نداره جز راهی که پیش روش می بینه. به همین خاطر تنها میتونه آرزو کنه راه پش روش، نه، پاهاش طاقت پستی بلندی های راه را داشته باشن. این جاست که همه چیز میشه یه ابهام، و ابهام بهترین دلیل برای جزم کردن عزمِ تا بری و بدست بیاری، پیدا کنی، بسازی، راهی را که خودت دوست داری. البته برای این کار چه کوه ها را که با دست نباید از پیش رو برداشت و چه دره ها را که نباید پُر کرد. ولی ممکنه، مگنه نه؟
بازم با سلامی یادگار از دوران کودکی و پاکی به انتظار چهاردهمین شب ماه می شینم تا ... راستی قرارت که یادت نرفته؟
| لینک |





